همه آدمها دوست دارند که دوست داشته شوند. همین که حس کنی هستند کسانی که هنوز دوستت دارند تمـام روزت می توانـد به راحتـی قشنـگ شـود. چند وقتـی ست حساس شدم. نسبت بـه هـر چیزی! نمی دانم چرا توقعم زیاد شده است! از همه اطرافیان ، دوستان ، خانواده و ..... به نظرم همه اش یک جوریست. دائم در حال گرفتن انرژی منفی هستم. فکر میکنم این فقط من هستم که حواسم به بقیه هست ، گویا خودم زود از یاد دیگران می روم. حس لمس وجود کسی روی مرکز روحت لذت بخش است. اینکه حس کنی بر خلاف بعضی تصوراتت خیلی هم آدم بدی نیستی. دل تنگم و دل دل میکنم که اصلاً این نوشتها را پست کنم یا نه ؟! کلاس عصرم تشکیل نشد، زود رسیدم خانه، بلا تکلیف بودم که چه کنم. انگار عادت کرده ام که زودتر از 8شب خانه نباشم. کمی چرخیدم و بعد دلم خواست با یک دوست حرف بزنم. در لیست گوشی موبایلم شماره ها را بالا و پایین کردم و روی بعضی اسامی توقف میکردم ، اما بعد از مکثی کوتاه دلیلی برای تماس نگرفتن پیدا میکردم. مثلاً خانوم ایکس الان سر کلاس زبانش نشسته و تماس با او بی فایده ست. آن یکی الان می خواهد از بیزینس جدیدش حرف بزند و من اصلاً حوصله اش را ندارم. آن دیگری می خواهد تمام غم و غصه هایش را سرم خراب کند "فکر می کنم مدتهاست دیگر حوصله این را ندارم که سنگ صبور کسی باشم. اصلاً گیرم که بشنوم و راه حل هم ارائه بدهم مگر من ناجی ام. بگذار هر که هر جور که دوست دارد زندگی کند و خوش باشد" یاد گزینۀ دیگری می افتم و دوباره سریع پشیمان می شوم. این از آن دوستانیست که احوالپرسیش هم با نیش وکنایه است. یادش به خیر ، همکاری داشتم که می گفت: پشت هر شوخی یک نفرت نهفته است. به واقعیت این جمله بارها و بارها رسیده ام. لیست دوستانم دارد تمام می شود و من هنوز دلم می خواهد با کسی حرف بزنم. از آن گپ هایی که احساس راحتی داشته باشی. دوستی که فقط حالت را بپرسد. از آینده و گذشته حرف نزند و از بایدها و نبایدها نگوید. از برنامه های زندگیت و مفید بودن یا نبودنت نپرسد! و از هزار و یک چیز دیگر......... فقط چند دقیقه بگویید و بشنویید و بخندیید. یک دوست این مدلی در بساطم دارم ، از آن دوستهای بی آزار و بی رودربایستی. می روم سراغ کتابم، کتابی که گرفتم دستم و دارم می خوانم دیوانه کننده است. بعضی کتابها آدم را یاد آدمهای خاصی می اندازد. دلایلش مختلف است، مثلاً چون اون آدم تو را با اون کتاب آشنا کرده یا اون کتاب رو بهت هدیه داده یا حتی با جمله ایی چنان از اون کتاب صحبت کرده که انگار اسمش رو کنار اسم نویسنده چاپ کرده روی جلد! یکی از این نویسندها "جوی فلدینگ" هست که من وقتی نوشته هایش را می خوانم حس می کنم جناب برادر خان هستند. گرچه مدتهاست از آن زمان که برادرم مرا با اولین کتاب این نویسنده آشنا کرد خیلی گذشته است، و باید شکل موضوع در اثر گذر زمان دچار فرسایش شده و شکلش عوض شده باشد ، اما در مورد این یکی اینطور نیست. شما هم نفهمیدید من چه گفتم نه ؟! نگران نباشید ایراد از شما نیست ، خودم هم نفهمیدم چه گفتم! پ.ن: جوی فلدینگ یک نویسنده زن کانادایی ست که کاملاً فمنیست هم می باشد. اگر از آن دسته مردانی هستید که دوست ندارید در آخر داستان ماجرا به نفع خانوم تمام شود سراغ کتابهایش نروید. نمی دانم چه سّری در این زن نهفته است که در هر نقشی بازی می کند باور پذیر است! مأمور دو جانبۀ حرفه ایی! زن وظیفه شناس، یک کُمدین به تمام معنا......... دیشب برای چندمین بار"13going on30" را دیدم و از بازی هنرپیشۀ محبوبم لذت بردم. تویی که تو رستوران به من می خندی وقتی سالاد سفارش می دم، اما خیالم راحته که توی مانتو فروشی در به درِ پیـدا کـردن سـایزم نمی شـم! تـویـی که تـوی رستـوران خیـلی خوشحـالی وقـتـی داری غـذا سفـارش می دی، اما توی اتاق پرو وقتی مانتو ها تنت نمی شن خیلی ناراحتی! لباس به سایزت پیدا نمی کنی و دائم منو می فرستی دنبال سایزهای بزرگتر! هر جور که دلت بخواهد حساب کنی و با هر مقیاسی ،این اضافه وزن یک واقعیت انکار ناپذیره.حتی اگر سر خودت را شیره بمالی و موقع لباس عوض کردن یا توی حمام به آینه نگاه نکنی باز هم این اضافه وزن مثل سایه پا به پات میآد. در مقیاس آمریکایی، اروپایی که حتماً در دسته چاقها قرار می گیری. من بهت می گم تُپل. این کلمه تُپل به اندازه چاق آدم را آزار نمی دهد. انگار یک جورایی آدم خوشش هم می آید. داریم می ریم رستوران...... می گویی حالا رژیم باشد برای دفعه بعد! دوست عزیزی از هلند برایم ایمیلی فرستاد. کی می تونست فکرش رو بکنه که اتفاقات و جریانات پیش آمده آنقدر تأثیر گذار بشه که عکسهای به جا مانده ازش بشه تصویر تمبرهای یک کشور. متأسفانه نتونستم همه عکسها رو دانلود کنم. من همیشه و از هر سایتی که استفاده کنم ظاهراً به مشکل بر می خورم. "ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار" "فقط جهت آپ کردن و صد البته خواندنی و آموزنده" مايكل راننده اتوبوس شهری، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگی شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پياده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ايستگاه بعدی، یک مرد با هيكل بزرگ، قيافه ای خشن و رفتاری عجيب سوار شد.. او در حالی كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولی نمی ده» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمی بود چيزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفـاق به كابـوسی بـرای مـايكل تبديـل شده بـود و خيلـی او را آزار می داد. بعـد از مـدتـی مـايكـل ديـگـر نمی تواست اين مـوضـوع را تحمـل كنـد و بـايد با او بـرخـورد می كـرد. امـا چطـوری از پس آن هيـكـل بر می آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعد كه مرد هيكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولی نمی ده» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «برای چی؟» مرد هيكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله ای وجود دارد يا خير! حالـم بد است، حـوصله هم نـدارم، از سر صبح هم هـوس دسـر شـکلاتی داشتـم و آنقـدر سـرم شلوغ بود که نمی توانستم آن را بخورم. فقط گه گاهی درِ کشوی میزم را باز می کردم و با حسرت نگاهش می کردم. سرم که خلوت شد رفتم سراغ دسر و دیدم تاریخ مصرفش گذشته. حالا عصبانی هم هستم. اما این وسط گناه بقیه چیست؟ آدم هم اینقدر بدعُنق می شود. در زندگی هر کسی گاهی وقتها آنقدر زندگی تکراری و گنگ و گیج و پر فشار میشود که رغبتی برای رسیدن به کارهای مورد علاقهات نمیماند. مخصوصاً اگر این روزهای کوتاه و ابری از این سو به آنسو بروی و پس از رسیـدن به خـانه آنقـدر خستـه باشی که فقط فـرصت کنـی شـامت را بخـوری. بعد هی ناله کنیم که نمی رسیم تا فعالیت های مورد علاقه مان را انجام دهیم. من فکر می کنم ما کارمندها داریم وقت گرانبهایمان را که معـادل طلاست در ازاء چند صد هـزار تومـان پول نـاقـابل می فروشیـم. زمـانی که دیگـر بر نمی گردد. نمی دانم این معامله عادلانه هست یا نه؟؟؟ من کلاغ ها را دوست دارم، علیرغم سیاه بودن و بد صدا بودنشان دوستشان دارم. علیرغم اینکه می گویند وقتی کلاغها قار و قار می کنند حتماً خبر بد آورده اند ، ولی من بازم هم دوستشان دارم. حداقل صدای آن ها مثل دستۀ گنجشک ها دیوانه کننده نیست. حداقل اینکه تا به حال یادم نمی آید که کلاغی سر ما را مزین کرده باشد. کلاغها هم مثل ما سیاه و سفید و خاکستری اند. می دانم حالا اگر اینجا را بخوانی باز هم می گویی کلاغ یکدست سیاه است و آنکه سیاه و سفید و خاکستری ست زاغ است و من باز به تو خواهم گفت که از نظر من هیچ فرقی نمی کند. کلاغ برای من یاد آور دوران قشنگ کودکیست. یـادآور درختـان بلند کاج و حیـاط مـادر بزرگ است. من قبـول ندارم که مردم پشت سر کلاغ یک عالمه حرف مُفت می زنند، و می گویند که کلاغ خبرچین است یا اینکه دزد ... به نظرم کلاغها خیلی مظلومند که کسی دوستشان ندارد. قبلاً کلاغ های تهران به این زیادی نبود. شاید فقط این کلاغها هستند که با آلوده تر شدن هوا دوام آورده اند. کلاغ هایی که قوی هستند و خودشان را با زندگی در شرایط جدید تطبیق می دهند. این قانون طبیعت است، تطبیق با زندگی. هر جا که از قافله عقب بمانی برای همیشه زندگی را باید فراموش کنی. کلاغها را در هر زمانی دوست دارم به استثناء زمانی که دیوانه وار از سر صبح از بالای خانۀ ما می گذرند و قار و قار می کنند. زمان خیلی سریع می گذرد لااقل برای من که اینطور است. گاهی دلم می خواهد از سر بیکاری دراز بکشم و به سقف نگاه کنم و آنقدر حوصله ام سر برود که بیزار از زمان کش آمده شوم. پنجشنبه شب که از جشن پرشین بلاگ برگشتم همه اش دوست داشتم چند خطی در موردش بنویسم اما فرصت نشد. برای من این جشن یک تجربه بود. در واقع اولین شرکت و احتمالاً آخرین شرکتم محسوب می شد. البته جشن بد نبود شاید انتظارات من از یک جشن فرهنگی بیش از اینی بود که برگزار شد. با چند تا از بچه ها از نزدیک آشنا شدم که با ذهنیاتم خیلی فاصله داشت. من تصویرهای ساختگیم را بیشتر دوست دارم. این قضیه دقیقاً مثل خواندن و دیدن یک داستان هست به صورت "کتاب و فیلم" به جرأت می شود گفت که همیشه کتابها شاهکارتر از فیلم ها خواهند بود. شاید سناریو همان باشد اما مطلبی را که آدم خودش در ذهن بپزد و مزه مزه کند کجا و خوردن غذای آماده کجا. برای همین دیگر کنجکاوی برای شناختن افراد جدید به خرج ندادم. جداً به این نتیجه رسیدم که در دنیای مجازی باید مجازی ماند. بی برنامه گی حوصله ام را سر برده بود و برای منی که دوست دارم هر چیزی نظم خاص خودش را داشته باشد کلافه کننده بود. می دانستم که جزو رتبه دارها نخواهم بود. آنقدر پیشکسوت داریم که در بینشان گم باشم. گرچه معتقدم وبلاگهایی هستند که نویسندگانشان قلم توانایی دارند اما گمنام مانده اند. بهرحال شاید این جشنها انگیزه ایی باشد برای بهتر شدن و بهتر ماندن. دلیلی که من را در سالن نگه داشت حضور بهاره رهنما بود. این زن پر انرژی و دوست داشتنی دهۀ پنجاه. معرفی وبلاگها انجام شد و من زودتر از سایرین سالن رو ترک کردم. هنگام خروج از سالن یک عدد لوح تقدیر نصیبمان شد به پاسداشت فعالیت ارزشمندمان در فضای مجازی که شاید بهترین قسمت این جشن برایم محسوب می شد. هر چند دقیقه یکبار نگاهش می کنم و از اینکه اسم "خانه ایی دیگر" را بر رویش می بینم به خود می بـالـم. صرف نـظـر از اینـکه در ایـن نـظـر سنـجـی چنـد نفـر به من رأی داده انـد یـا اصـلاً رأی نـداده انـد و یـا اینکه چند نفر هستند که "خانه ایی دیگر" را می شناسند و می خوانند، من عاشقانه این خانه ام را دوست دارم. راستی در مورد عکسهایی که در سالن گرفته شد، نمی دانم در عکسی هستم یا نه؟ اما اگر در عکسـی من را روئیت کـردید لطفـاً بـرای خـودم هم ایمیـلش کنیـد. دوست دارم ببینــم ایـن عکسهـای بی هوا چه شکلی اند. بعضی وقتهـا که به عکسهـایم نگاه می کنـم می بینـم آنقـدر متفـاوت هستنـد که گاهـی خـودم هم شک می کنم که در این یکی هست که من نیستم یا در آن یکی؟؟!! در بعضی از آنها آنقدر خوش قیافه هستم که فکر می کنم من عجب لُعبتی هستم و خودم خبر ندارم و در یکی دیگر از تمام زندگیم نا امید می شوم. البته این خوش عکس بودن به نظرم مادرزادی ست. یعنی اگر خوش عکس باشی در هر حالت و زاویه و لباسی که از تو عکس بگیرند، حتی اگر گونی بر سر کرده باشی عکس خوبی از آب در خـواهـد آمـد. امـا کلاْ ایـن احتمـال خـوش عـکس بـودن خیـلی کـم است بــرای هـمیـن اغـلـب مـردم وقتـی می خواهند عکس بگیرند کلی به زاویه ها و رنگها و نور توجه می کنند و چندین بار خودشان را در آینه چک می کنند تا حاضر شوند یک عکس بگیرند. اصلاْ من فکر می کنم برای همین دوربین های دیجیتالی با مانیتور اختراع شد تا فرصت های طلایی از دست نرود و شما بتوانی عکسی را تکرار کنی. اما چقدر خوب است که فارغ از این همه دغدغه آدم خود واقعیش باشد و بی محابا به دوربین لبخند بزند بی آنکه نگران آن باشد که این لبخند عمیق ممکن است آخرین دندان سیاه و پر شده اش را نشان دهد. چه خوب است که گاهی آدم از زمانی که خیلی خسته است و چشمهایش خمارند عکس داشته باشد. یا زمانی که از عصبانیت و کلافه گی دائم روی صندلیش جا به جا می شود. اصلاً خوب است آدم از تمام لحظه لحظۀ زندگیش عکس داشته باشد. بعد از دیدن این فیلم آدم می ماند بر سر دو راهی که آنچه "شادی" مینامند در داشتن کسی است که عاشقانه دوستش داری یا در بودن کسی که عاشقانه دوستت دارد!! ساعت 6:30 صبحه و من دیرم شده، پا میشم و با عجله دوش می گیرم. از پله ها می دوم پایین و توی آشپزخـانه مشغـول درست کردن نـان و پنیـر می شوم برای صبحـانه. قـول داده ام به خـودم که اینـقدر بیسکوئیت هـای بی خـاصیت رو نخـورم که تا ساعت 10 هم آدم را نگـه نمـی دارد. یـادم بـاشد بـرای عصر که برمی گردم خانه نان و شیر بخرم. دقیقاً یک ماه است که شیر نخورده ایم. به آخرین برگ دسته چک نگاه می کنم و بعد میگذارمش توی کیفـم و دائم به خـودم سفـارش می کنـم که یـادم بـاشـد تا بـروم بـانک و یک دسته چک جدید بگیرم. یادم می افتد قبض برق را هم پرداخت نکردم و باید آن را هم پیدا کنم و با خودم ببرم. یک کرم نرم کننده هم باید بخرم چون از این یکی فقط امروز می شود استفاده کرد. باید برای دیدن و انتخاب کاشی های خانه هم بروم به سرامیک فروشی و گفته اند حتماْ باید زمانی بروم که هوا تاریک شده باشد و بشود بازتاب نور را روی کاشی ها دید. عکس ندارم باید هر طور شده برای انداختن عکس پرسنلی به نزدیکترین عکاسی بروم، خوب و بدش دیگر مهم نیست. یادم باشد رسیدم درمانگاه یک زنگ به ژاله بزنم و درخواستهای دارویی را چک کنم. جمعه تولد دعوت هستم حتماً باید برای خرید کادو بروم. فکر کردن در این زمینه هم که خودش جزو سخت ترین کارهاست! یادم باشد که شماره مطب دکتر ارتوپد را برای یکی از دوستـان sms کنم. حتمـاً بـاید یـادم باشد، به خودم می گویم این بار را خواهشاً فـرامـوش نکـن! شب باید یه نگاهی به حسابهای مالی بکنم همه اش دارم پشت گوش می اندازم. رسیدم درمانگاه، ای داد! این آقای رئیس چرا مثل بقیه رئیس ها ساعت 10 نمی آید؟ حتماً باید می دید که من با 35 دقیقه تأخیر رسیدم... ای بابا بازم دیر رسیدم و 8 تا میس کال رو تلفن IP افتاده. صبح اول وقت کی زنگ زده؟ این یادداشت رو کی رو مانیتور چسبونده؟ حتماً دیروز خودم چسبوندمش دیگه! چه خوب این برگه را چسباندم، اصلاً یادم نبود ساعت 10 باید بروم بیمه برای گرفتن چکها. گفتم که آلزایمر گرفتم. این داروخانه هم شورشو در آورده پنج قلم دارو می خواد بفرسته صد سال طولش میده. خدا جون ساعت 3 شد الان بانک می بنده و حالا دسته چک به جهنم ، قبض برق موند. دیدی چی شد ! یادم رفت صبح به خانم دوست شماره مطب دکتر را sms بزنم. او هم که مبادی آداب و دیگر نخواست تماس بگیرد. نون و شیر هم نخریدم؟ ولش کن بزار برم یه سر بزنم به وبلاگستان ببینم چه خبر است. چقدر وبلاگ آپ شده ؟ من کی اینا رو بخونم؟ خسته ام ساعت 30/5 شد. نمی توانم تا ساعت 7 برای اضافه کاری بمونم. میروم برای خرید کادو. عجب باران تندی! عوضش آقای همسر میاد دنبالم چه خوب. ولی اونوقت نمیتونم برای خرید کادو برم. دیدن کاشی ها ، این یکی را یادم بود اما ترافیک آنقدر زیاد است که از رفتن و دیدن کاشی ها منصرف می شویم. باشه برای فردا. اصلاً تمام کارها بماند برای فردا. ولی خوب بذار حداقل یه نگاه به این حسابهای ماااااااالی بیاااااااااندااااااااززززززم............... دیدی چی شد؟ چند بار می پرسم جشن پرشین بلاگ چهارشنبه ست یا پنجشنبه؟ می گوید ای بابا ده دفعه، پنجشنبه ست. نمی دانم چرا همه اش فکر می کنم چهارشنبه ست. حالا اگر دیدید چهارشنبه یک نفر دست از پا درازتر دارد آن طرفها قدم می زند شک نکنید که من هستم و حتماً پوست دستم هم حسابی خشک است. پ.ن: این پست دیشب نوشته شد و اشتباهاً به ثبت موقت رسید و امروز ثبت شد. گفتم که آلزایمر گرفتم.

خوب یکی نیست الان به من بگوید برو بنشین توی خانه ات و تا دلت می خواهد و جانش را داری غُر بزن به در و دیوار و آینه و کابینت و .... آنوقت که خالی شدی برگرد سراغ دوستان و اطرافیان ....
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت
0:45 AM توسط مرمر|
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت
0:52 AM توسط مرمر|
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
1:41 AM توسط مرمر|
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت
5:32 PM توسط مرمر|
خوب گاهی وقت ها آدم دلش می خواهد غُر بزند، اگر حوصله ندارید به غُر زدن هایش گوش نکنید ، ولی اگر می نشینید و گوش می دهید ، سر جدتان قسم سریع راه حل ارائه ندهید ... شاید بنده خدا می خواسته فقط یک کمی سر دلش را خالی کند، تندی نگویید این از علائم افسردگی ست، یک دکتر روانشناس خوب بهش معرفی نکنید، توصیه شبی یک دانه آرامبخش نفرمایید، نگویید شبی یک لیوان گل گاوزبان بخور ............ حالا یک لیوان گل گاو زبانش اشکالی ندارد می توانید آن را توصیه کنید. اما بی زحمت نسخه های الکی نپیچید.
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت
2:0 PM توسط مرمر|
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت
2:42 PM توسط مرمر|
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت
1:40 PM توسط مرمر|
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت
10:41 AM توسط مرمر|
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت
8:15 AM توسط مرمر|
فکر می کنم دچار آلزایمر شدم و باید بروم دکتر.
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت
9:49 AM توسط مرمر|


