
نمی دانم محله مان را دوست دارم یا نه؟ یک جور خاصی است. شاید قدیمی، البته نه خیلی زیاد. ساختمانهای خیلی بلند ندارد. پنجره آشپزخانه ها توی کوچه باز می شوند. و عبور از جلوی هر خانه تو را یاد یک غذا می اندازد. همسایه ها و آدم ها به تو نزدیکند. گاهی فکر می کنم چقدر خوب بود اگر هیچ کس مرا نمی شناخت. از اینجا تا دم پارک ده دقیقه بیشتر راه نیست. هر روز تصمیم می گیرم وقتی به خانه رفتم و وقتی دخترک از خواب بعد از ظهرش بلند شد حتماً یک لباس شاد و یک روسری گل گلی سرم کنم و دست در دست هم برویم برای بازی کردن. برای دویدن، شادی کردن و جیغ کشیدن. بنشینم با زنهای توی پارک گپ بزنم. زنهایی که همیشه از دور به جمعشان نگاه می کنم و از خودم می پرسم اینها چطوری با هم دوست شده اند. یعنی همگی با هم دوست هستند؟ یا همه شان همسایه های یک ساختمانند؟ بعد وقتی هوا شروع به تاریک شدن می کند یک بستنی بخریم و همینطور که هوا می خوریم و بستنی می خوریم، برویم طرف خانه. اما در واقع این اتفاق نمی افته چون وقتی دخترک از خواب بلند می شه اونقدر الکی دور خودمون می چرخیم که نمی فهمم کی هوا تاریک شد! بعد تصمیم می گیرم که برای فردا این برنامه را داشته باشم و دوباره هی فردا و فردا... یکی بیاید و به من بگوید چرا نمی توانم از خانه ام بیرون بیام؟ اگر آدمها رو دو دسته در نظر بگیریم: یک دسته آدمهایی که کلاً خر هستند و دسته دوم آدمهایی که گاهاً خر می شوند. دیشب هم خسته بودم هم کثیف. شیر آب را باز کردم و به محض گرم شدن رفتم زیر دوش. چشمهایم را بستم و زیر آب داغ ماندم. خیلی دلم می خواست همانجا بمانم و فقط صدای آب را بشنوم. دخترک یک خط در میان می آمد پشت در حمام و صدایم می کرد بعد نا امید می رفت سراغ خرابکاریهایش. تمام روز بهانه گیری کرده بود و حس می کردم دیگر هیچ انرژیی ندارم. اصلاْ می خواستم تا ابد همانجا بمانم. خیلی وقت پیش ها با خودم تصمیم گرفته بودم دیگه ناراحت نشوم و آستانه تحملم رو بالا ببرم. حالا نه اینکه اصلاْ ناراحت نشوم بلکه اجازه بدهم بیاید و برای خودش برود. حتی باهاش هم نجنگم. اما این جمله یادم می رود و آنوقت زندگی کردن هم یادم می رود. بعضی روزها این مدلی اند، که حتی اگر همه چیز سر جای خودش باشد انگار من سر جای خودم نیستم. حالم سر جایش نیست و علتش را هم نمی دانم. نمی دانم که اصلاً علت دارد یا نه؟ نه عصبانیم ، نه خشمگینم، نه ناراحت. فقط نمی دانم چرا غمگینم! می توانم صورتم را بگذارم روی بالش و حسابی گریه کنم. نه اینجور نمی شود. بگذریم از این حرفها باید بروم. دوباره نوشتن برایم سخت شده. برعکس خیلی ها وقتی در خودم فرو می روم نمی توانم بنویسم. نوشتن را دوست دارم و با آن راحت هستم و در واقع تنها کاری است که صادقانه انجامش می دهم. از ته وجودم برمیآید و روزم را، زندگیم را میسازد. نوشتن پل رابطه من با آدمهایی است که دوستشان دارم. می شناسمشان یا نمی شناسمشان. در واقعیت حرفهایم ناقص است. وقت حرف زدن از کوره در میروم یا کسی دیگر میشوم. گاهی به خودم دروغ میگویم. چیزی ته ذهنم دارم و چیزی دیگر میگویم. وقت نوشتن رها هستم. راحت هستم و می دانم چه می خواهم. رهاتر میشوم وقتی نوشتهام. سهم آن روزم را تمام میکنم. زندگی بدون نوشتن برای من یعنی عادتی بیهوده. نتیجهاش مهم نیست. نمی خواهم که از زیر دستم شاه کار ادبی دربیاید. توقعی از خودم ندارم. اما میدانم نوشتن و فقط نفس این که بنشینم و کلمات را احضار کنم، راضیم می کند. آدمها اشتباه می کنند چون خدا نیستند و من یاد گرفتم که خودم را ببخشم. اشتباه های زندگی ام را. چون خدا نیستم. با اینکه کار سختی است اما می بخشم خودم را. و در عین حال از تمام آدمهایی که حافظه هاشان را با کارهای غلط دیگران پُر می کنند متنفرم. امروز یه روز بهاریه و من اصلاْ دلم نمی خواد غُر بزنم. اما یه عالمه غُرولند دارم. چیکار کنم؟ برای لیست کردن کلمات دخترک عقب می مانم. دیشب وسط تمام لالایی هایم یکدفعه می گوید: ماساژ بده! همه چیز را خیلی سریع یاد می گیرد و حالا نمی دانم در مقابل بچه ایی که در حال ضبط همه اطرافش هست باید چگونه رفتار کنم. راستش رو بگم از اینکه روزی حتی یه صحنه کمی خشن یا نامربوط در تلویزیون هم ببینه حس خوبی ندارم و نمی دونم اصلاْ قابل تعریف برای بچه هست یا نه؟ که حتی یه نگاه سنگین رو هم به شک می افتم بهش بندازم بعد از یه کار بدش یا... چطور می تونم با خیلی واقعیات کنار بیام. می تونید بگید آدم لوسی هستم و بچه ام رو می خوام توی زرورق بار بیارم. اما همه اینها دغدغه های فکری منه. کسی فروردین را توی تقویمهای دیواری، رومیزی، جیبی و اگر مدل دیگری هم هست که من نمی دانم جدی نمیگیرد. تا چشم به هم بزنی، میشود اردیبهشت، و فروردین ورق میخورد. فروردینِ تقویمهای دیواری، بیشتر وقتها گل و سبزه و دو تا آدم خوشبخت دست به دست دارد و شعری برای اینکه تو را شیرفهم کند بهار آمده. فروردین زود ورق خورده با کلی روزهای قرمز آنقدر می چسبد که حتی اردیبهشت دوست داشتنی من نمی چسبد. اما شاید امسال اردیبهشت برای من پُر رنگ شود. اردیبهشتی که از حالا دارم به دو هفته تعطیلی و سفرش فکر می کنم... این روزها منتظر پستچی هستیم. حال دو حالت بيشتر نداره: اینجا نشسته ام و کلمات دخترک را لیست می کنم. فسقلی ۴۱ کلمه را دقیق و درست تلفظ می کند و حدود ۲۷ کلمه را دست و پا شکسته و در مورد مابقی هم کاملاْ منظورش را می رساند. بچه ها چقدر زود بزرگ می شوند. هنوز مانده تا یک سال و نیمه گی و این همه لغت! از علائم مادرزدگی من عاشق چایم. عاشق لیوانهای رنگارنگ متنوعی که یکی از قفسه های آشپزخانه ام را به خود اختصاص داده. هر از گاهی لیوانها را عوض می کنم تا چایی با تنوع بنوشم. این تنوع شامل طعم چایی هم می شود. چای با دارچین، چای خانه است. چای نعنایی مال اداره است و خداوند بیامرزد آن کسی را که مخترع چای کیسه ایی بود. چای با بهار نارنج چای خونهست. انگار چای با بهار شیرین شده باشد. بوی عطر میدهد و گلهای بهار نارنج معطر و خوشگلند و وقتی با چای دمش میکنی انگار عطرشان را میدهند به سیاهی چای. بهار نارنجها سوغات شیراز هستند. در بین چای های دم کردنی من چای لاهیجان را دوست دارم. سبک سبک و طعم چای واقعی میدهد. بیهیچ اسانسی و چیزی. از همه این چای های پر عطر و افتضاح دو غزال و احمد بهتر است و کمرنگ کمرنگ است و میشود نشست توی حیاط کنار باغچه، لیوان به دست و همینجور که دور و بر را نگاه میکنی بنوشی. چای و آفتاب و آسمان. یا بشینی توی اتاق و تنبلانه کاری نکنی و درختان آن طرف خیابان را نگاه کنی که این وقت سال دارند خوشگل میشوند. اسم بعضی آدمها خیلی مناسب حالشان است. مثل خود من. به گیاه میمانم. منظورم زیبایی یا لطافت یا مثلا عطر و بویش نیست. اصلاْ تو فکر کن گیاهی در حد کاکتوس مثلاً. حتی نه از آن کاکتوسها که گل میدهند. از آنها که خشک و درب و داغان و بی بار و بر هستند. (حالا بماند که من کلاْ عاشق کاکتوس هستم از هر نوعی). شباهتم به گیاه به خاطر تأثیر مستقیم آب و هوا روی حال و احوالم است. امروز این هوای ابری و گاهی تابش کوچیک نور از لای ابرها بر روی برگ درختان و گاهی نم باران و صدای گنجشک هایی که سر درخت نشسته اند دارد دیوانهام میکند. امروز میدانم که دیوانهگیها خواهم کرد. حالا از خوشی دارد گریهام میگیرد. 
نکته قابل توجه اینه که وقتی آدمهایی که گاهاً خر می شوند به آدمهایی که همیشه خر هستند می گویند که بابا تو چقدر خری! اونها اصلا باور نمی کنند و به خریتشون پی نمی برند.
اما وقتی آدمهایی که همیشه خرند، گاهاً به آدمهایی که گاهاً خر می شوند می گویند خر، آدمهایی که گاهاً خرند، خیلی زود بهشان بر می خورد و سعی می کنند خودشان را آدم کنند.
و این همون نقطه تمایز دو دسته است.




يا پستچی دلبر محلمون به سلامتی مُرده كه خيلی وقته اينورا پيداش نشده! یا مدارک گم شده.



| othershome.blogfa.com |
