
گوشی رو سایلنت کردم که صبح با صدای تلفن از خواب بلند نشم. نتیجه اینکه تا ساعت 11:30 می خوابم. آقای همسر خونه نیست و برای همین من تونستم تا این ساعت بخوابم. خودش زود بیدار می شود و آنوقت شروع می کند یک بند با من حرف زدن و حالا تصور کن که چه بلایی ممکنه سر آدم خواب آلود بیاد وقتی یکی بالای سرش یک ریز حرف میزند............. وقتی به حال خودم بیدار می شم ، اونقدر سرحالم که فکر می کنم قشنگترین روز زندگیمه. گوشیم را نگاه می کنم، یک sms و بعد دو تا میس کال که ممکن بود خوابم رو حروم کنه. از جام بلند می شم جلوی آینه می شینـم موهـام رو شانه می کنـم، به قیـافه خودم نگاه می کنم از مـدل مـوهـام خـوشـم میـاد. ابـروهـام رو تـو آینـه مـی بینـم. این دفعه یک ذره نازک شده. او از ابروی نازک خوشش نمی آید. ولی آنقدر هم نازک نشده. امروز یه چند ساعتی مال خودمم. اصلاً من می گم هر آدمی باید برای خودش آهنگ های خوب و بی خاطره داشته باشد. آدم باید برای خودش جاهای مورد علاقه خودش، فیلم های تنهایی دیده خودش، کتاب های بی دست نوشته صفحه اول داشته باشد. آدم باید که گوشه های بی خاطره امن و سفید و خالی دنیای خودش را داشته باشد که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند........ این تعطیلی اجباری از جهاتی خوب و از جهاتی بد است. استراحتش عالی و دلگیری و فضای سنگینش وحشتناک است. داشتم آرشیوم رو نگاه می کردم که دیدم در note 60 یک نقل قول نوشتم از یکی از حجت الاسلام ها ............. حالا ایشان در خصوص مراسم عزاداری فرمودند: ما در کشورمان مراسمـی داریـم که ممـکن است غـمبـار تـلقـی شوند. مثـل سـوگـواری هـای عـاشـورا. امـا اعـتـقـاد مـن این است که کسی که دل شادی نداشته باشد، نمی تواند برای غم های دیگران و ائمه اشک بریزد. پس این شاخصی است از شادی مردم ایران. من اسم ایشون رو نمی یارم ولی واقعاً با حاله نه؟ این یکی به اون یکی خیلی ربط داشت. این یکی از دلپذیر ترین نوشته های عالم خواهد بود. چرا؟ چون کلی لذت دارد اینکه آدم توانسته باشد آقای همسر را هم آلوده به ویروس یک بازی کامپیوتری کند آنچنان که او گفته باشد:
" بیا مسابقه... سر اینکه هر کی بُرد هر چی گفت اون یکی نفر گوش کنه!" و بازی کرده باشیم و امتیاز من شده باشد 4970 و امتیاز او شده باشد 3360 و بدین ترتیب من دستور داده باشم که بقیه ی روز را کار نکنم و آمده باشم با شوق و ذوق این چند خط را نوشته باشم که بماند یادگار. پشت میز نشسته ام. مرخصی گرفتم و قرارم این است که درس بخوانم و نمی خوانم. هوا خوشبختانه آفتابی است. از پنجره بیرون را نگاه می کنم که همه چیز زیبا و قشنگ و آرام است البته اگر تعمیرات همسایه روبرویی بگذارد! مادرم دارد برایمان آشپزی می کند و فکر می کنم به روزهای گذشته و به نظرم می آید که همه چیز چقدر دور است... دوستم زنگ می زند. مثل همیشه از روزها و آدمهای مشترک می گوید که همه شان کمرنگ شده اند. زمانی دل کندن برایم غیرقابل تصور بود و حالا انگار از هر کاری راحت تر است. فکر می کنم از عهده اش خوب بر می آیم؟ به احساساتم نگاه می کنم. منظورم همان احساسات رقیق عاطفی است! نیستند انگار. نمی دانم کدام گوری رفته اند که پیدایشان نمی کنم. آنهـم بـرای مـن که بـا همین احساسات خـودم را نگه مـی دارم و نبـودنشـان در زنـدگی مـن چیـز عجـیـب و غـریبـی ست! ایـن رقیقیات که نباشند بی حوصله می شوم. روزگار فعـلاً همیـن است. حـالم خـوب است ، مخصوصـاً وقتهـایی که آفتـاب هم هست زنـدگی بـرای خودش و خودم می گذرد . با صدای بلند می گم گاهی بعضی چیزها که باشند زندگی شیرین تر و شاد تر می گذرد. مثلاْ یک کلیک کوچک زندگی آدم را عوض می کند. مامان می ره بیرون برای خرید و با چهار تا جعبه شیرینی بر می گرده! کلاْ نه فکر خودشه، نه به فکر ما........... فقط قصد دارد زندگی را خیلی شیرین کند. دیشب یکمی یلدا بازی کردیم. جای شما خالی به جای همگی تان شیرینی خوردم و اصلاً هم عذاب وجدان ندارم.......... بعضی چيزهاست كه همه دلشان می خواهد بخوانند، ولی كمتر كسی می نويسدشان. یکی از اون چیزها همین حافظ است. حالا کبک ما به چه خوبی خروس می خوونه. طفلکی از بس نخونده بود کم کم داشت خوندن یادش می رفت. طولانی ترین شب سال هم گذشت، حتی اگه فقط یک دقیقه باشد! "فال ما" خيلی ها از من بهترند و من يک قدم که بر می دارم دو تا قدم می آيند جلو و چه لذت بخش است وقتی دور و برت پر از اين آدمها باشد. خوب يک سری هم ارتباط برايشان بی معنی است و به چيزهای دیگری فکر ميکنند. به هر حال من چند باری سعی ام را می کنم و اگر جواب نداد، خوب زور نيست ديگر! من آنقدر خستـه هستـم که قاعدتاً باید الان بیهوش شده بـاشم ولی نمـی دانـم چـرا ایـن وسوسه و میـل به نـوشتـن دست از سـرم بر نـمی دارد. جدی جدی اینجا جای خوبیست که بیایی، بنویسی، سبک بشوی و بروی... از وقتی که این جمله را خوانده ام " همهی دختران باید شعری داشته باشند که برای آنان نوشته شده باشد. حتی اگر لازم باشد برای این کار آسمان به زمین بیاید … از ریچارد براتیگان" دلم می خواهد کسی پیدا شود که برای من شعری بسراید ، یک شعر مختص به خودم. کاش یک شاعر از این دور و برها بگذرد ................ فکر می کنم امروز روز ديگريست. البته این امروز از نظر زمانی حالا شروع شده ، اما از نظر روشنایی روز تقریباً یه شش ساعتی هنوز مانده. اما فرقی نمی کند بهرحال امروز، روز ديگری که هست. فکر کنم تو هم آدم ديگری می شوی! اصلاً بيا فکر کنيم صبح يک روز بارانی است، باران تند سيل آسا، از همانها که همه چيز را می شويد و با خود می برد. و ما زیر آن حسابی ذوق زده می شویم و گاهی می ترسیم که مبادا سیل ما را ببرد. دوست ندارم فکر کنم شروع روز، يکی از همان روزهایی ست که صبح از خواب بيدار می شویم و می رویم دنبال کار و زندگی و روزمره گی. پ.ن: یعنی اگر همه فکرهای من این مُدلی از آب در بیایند که هوای بارانی امروز، آفتابی بشود و خواب هم بمانیم و با استرس و بدعنقی از خانه بزنیم بیرون و اصلاً هم ذوق زده نباشیم و بدویم دنبال کار و زندگی و روزمره گی من باید الان بنشینم و برای خودم یک دل سیر گریه کنم!!!!!!!! وارد سوپر مارکت که شدم پیرمرد مهربان همسایه هم آنجا بود. هر کدام شروع کردیم به سرک کشیدن بین قفسه ها و وسایل مورد نیاز را برداشتن. بعد هی رو در روی هم در آمدیم و به هم لبخند زدیم. موقع حساب کردن یه نگاهی به جـعبـه بیسکـوئیت شـکلاتـیــم می اندازد و می گویـد: بیسکـوئیت کنـجـدی هـا خیلی خوشمزه تره چرا از اون امتحان نمی کنید. جعبه رو بر می دارم و می گم باشه اون یکی کجاست؟ خودش از دستم می گیره و می بره می زاره توی قفسه. چند تا جعبه آن طرف تر یک بسته بیسکوئیت کنجدی بر می دارد و برایم می آورد. حالا این روزها فقط بیسکوئیت کنجدی ست که به جای "بیسکوئیت مادر" با چـای می چسبـد. هـر وقـت چـای می نـوشـم یـاد خنـده هـای پیـرمـرد مهربان می افتـم و فـکـر می کنـم بعضی آدمها هر چه قدر هم که نقششان در زندگی تو کم رنگ باشد اما آنقدر دوست داشتنی هستند که اگر روزی نباشند و تو آنها را نبینی قلبت فشرده می شود. حالا ساعت 2:25 صبح است و من اینجا نشسته ام با چند عدد بیسکوئیت کنجدی و یک لیوان چای ، بدون هیچ اثری از خواب روی کلیدها فشار می دهم. گویی من آدم شبم. وقتی هوا تاریک می شود ساعت بیداری من تازه می نـوازد و شـروع می کنـم مثـل روح سـرگـردان در خـانـه چـرخیـدن. همینطـور که وب گردی می کنم گاهی صداهای عجیب و غریب می شنوم و وهم شب مرا می گیرد، آنوقت است که با چشمان گشاد شده به تاریکی حیاط خیره می شوم و به دنبال موجودات عجیب و غریب می گردم اما چیزی جز یک گربه سیاه خپل که سعی می کند کیسه زباله فراموش شده در گوشه حیاط را پاره کند و غذایی برای خودش دست و پا کند چیز دیگری نمی بینم. گاهی هم شنیدن صدای هوهوی باد و حرکت برگ درختان خشک. خبر دیگری نیست................! اپیزود آخرم حتماً مثل تمام اپیزودهای دیگه اس! فقط دیگه وقت انتظارت تموم شده! از تیر تا حالا منتظرم. عجیب دلم برای این تصویر و آهنگش تنگ شده ، عجیب دلم برای Sawyer تنگ شده. اون خنده ها و اون چال قشنگ موقع پوز خند زدن. یعنی من در سر تا سر زندگیم بیشتر عاشق شخصیتهای منفی بوده ام. حالا نه منفی به آن معنا، اما تحمل آدمهای خیلی خوب و همیشه فداکار و مثبت مثل جک را هم ندارم. بالاخره آدمیزاد باید کمی هم ناخالصی و شیشه خورده درش باشد و گرنه چه آدمیزادیست! هوس ظهر زمستون رو کردم ... يه ظهر زمستون که خورشيد يه کمی نور داره و منم کاری ندارم ... برم جلو پنجره دراز بکشم، به چيزی هم فکر نکنم، يعنی چرا فکر بکنم ولی با خيال راحت ... اونوقت شايد هم بخوابم ... يه خواب عميق و آروم .... چند وقته که همه چی يکنواخت شده ، تکراری ... نه که بد باشه ولی يه جورايی افسرده ام کرده ... من خيلی زود حوصلـه ام سر ميـره .... از کارهـا، از آدمهـا، از خـودم ... واسـه همين وقتهـايی که سرم شلـوغــه و اتفـاقهـای مختـلف می افــتــه ســرحــال و شنـگـولـم ... همـچيــن کـه پـای تــکـرار مـيـاد وسـط مـن بـی روح می شم ... اونوقت هر کاری می کنم که اگه شده يه تنوع کوچيکی بياد تو زندگيم ... با اينکه هوا ابری نيست من دلم تنگه ... آخه معمولاً وقتی هوا ابريه منم دلم الکی تنگ ميشه ... واسه کسی يا چيزی تنگ نيست، واسه خودم تنگه ... چرا ديگه حوصله دوستام رو هم ندارم؟ چرا مهمونی هم که می رم دچار هیچ هيجانی نمی شم. نمی دونم چی شده، من همونم که بودم خوب يه کمی فرق کردم، شرايط هم که همونه و هيچ اتفاق خاصی هم نيفتاده! چند روزه هر چی دم دستم مياد می خورمش، نشونه خوبی نيست، وقتهايی که سرحالم ميل خوردن ندارم، وقتهايی که ديوانه وار می خورم يعنی مشکلی هست ... ظاهراً هيچ چيزی نيست ولی من دیروز همینجوری که ALIAS نگاه می کردم جعبه شیرینی رو گذاشتم جلوم و 14 تا شیرینی تر خوردم تا اینکه دچار تهوع شدم. حتماً يه چيزی اون تو اذيتم می کنه که اينجوری عکس العمل نشون می دم دیگه! چند وقته دارم دور سر خودم می چرخم .... از بس چس ناله کردم و هی حالم بد شده حس می کنم آدمهای اطرافم حوصلم رو ندارن ديگه ... می دونم از دستم خسته شدن ولی خوب انسان تر از اون هستن که به روم بيارن ... دوستایی که از نبودن من گله می کنید، شاید یه علت دوری کردنم همین باشه. نمی خوام کسی از حضورم معذب بشه. پ.ن: سوء تفاهم نشه ، من حامله نیستم، ویار شیرینی هم ندارم که 14 تا بخورم و پشت بندش تهوع بگیرم. کلاً این ولع من به شیرینی "click" همیشگی بوده و هست! من به هر کی آمپول بزنم به خودم دیگه نمی تونم بزنم، تند تند حاضر شدم که برم درمانگاه سر خیابون. ترافیک اونقدر وحشتناک بود که من تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. فاصله سر کوچه اول تا کوچه دوم رو که شاید پنجاه متر هم نشه در عرض چهل دقیقه طی کردم. از تصادف و .... خبری نبود! کلاً همه مردم یکدفعه دلشون خواسته بود با هم بیان بیرون! شاید هم همه می رفتن درمانگاه سر خیابون. تصمیم گرفتم سر کوچه دوم دور بزنم و برگردم خونه تا آخر شب دوباره برم. وقتی رسیدم خونه یکدفعه داد زدم من عجب احمقی هستم، بابا ما یه پرستار تو خونه داریم. باورم نمی شد که من این همه بابت درمانگاه رفتن خودم رو علاف کرده باشم. از اونجایی که عروس خانوم فارسی شون بهتر از زبان انگلیسی ماست من با خیال راحت فارسی حرف می زنم و بعد منتظر عکس العملش می مونم. وقتی هم چیزی رو نفهمه می گه: یعنی شونن "همون یعنی چی خودمون" بعد من متوسل می شم به پانتومیم و اصلاً زحمت چهار کلمه بلغور کردن رو به خودم نمی دم. بدو بدو از پله ها می رم بالا و می گم: سارا بلدی آمپول بزنی دیگه؟ سارا: یعنی شونن! سرنگم رو از توی جیب شلوارم در می یارم و نمایشی می زنم به باسن مبارک .......... حالا بگید ترافیک بده، اتفاقاً این ترافیک باعث می شه آدم ذهنش باز بشه. من دیگه از درمانگاه رفتن معاف شدم. داره یه کارتون نشون می ده. پسر بچه کوچولو یه صورت گرد خوشگل داره با کک و مکهای ریز روی گونه.... موهای طلایی سیخ شده به چهار جهت. بعد احتمالاً اسمش الکسه که دوبلر های ما اسمش رو گذاشتن علی!!! داره با دوستش راجع به عسل حرف می زنه و سه تا کوزه عسل رو نشون می ده که روش نوشته HONEY اونوقت الکس، ببخشید علی به دوستش می گه: ببین اینجا نوشته ع س ل یعنی عسل!!!!! خداییش دوبلرهای ما پیش خودشون چی فکر می کنن؟ همه ما مکانها یا جاهایی داریم که خاطراتمان را نگه میداریم و برای یادآوری خاطرات ازشان استفاده میکنیم. این جاها الزاماً جاهای جغرافیایی یا فیزیکی نیستند. مثلاً جایی که من خاطرات کودکی ام را درش نگه می دارم ممکن است عصر یک تابستان در حیاط خانه باشد. ممکن است خوردن یک عصرانه دلچسب مثل نان و پنیر و گوجه باشد یا شبهای خانه مادربزرگ در زیر پشه بند با کلاغهایی که صبحها نمیگذاشتند بخوابیم. بوی عطر سندی و ساندویچ های کالباس آقا افشین با اون سس خوشمزه اش بشه همه خاطرات دبیرستان یا چهارشنبه سوری پر دود و کادوی روز مادر و خیابون گردی های من ...... اصولاً همینطوریهاست که آدم خاطراتش را از خطر فراموش شدن نجات میدهد. همینطوری است که آدم گذشتهاش را برای آینده و حالش حفظ میکند. خاطره میتواند یک تاریخ مشخص باشد، یک کتاب، یک نقاشی یا یک فیلم، البته که این کار سختی است بوی یک عطر بشود مکان یادآوری یک خاطره، توی حافظه آدم. ولی کلاً به همین سادگیست! صبح های این پاییز یک جوری اند. غمگین تر از هر سال. تحمل این روز به خودی خود سخت است و نیازی به این ابرهای سیاه نیست تا دل ما را تنگ تر در خود بفشارد! سکوت چشم هایت را باور نمی کنم بابا. دلم برای نگاهت تنگ شده. نگاه آخرت را هرگز فراموش نمی کنم. شاید هیچکس نفهمید معنی نگاه آخر من را در راهروی سرد بیمارستان. حتی جرأت این را ندارم که عکست را در قاب داشته باشم. می دانم هنوز که هنوزه وقتی چشمم به چشمانت بیافتد بی اختیار خیس خواهد شد. گرچه هیچوقت به جز روزهای عید همدیگر را نمی بوسیدیم اما حالا من هر وقت بخواهم می بوسمت، می بوسمت اما تو نیستی! هستی؟ هنوز کنار من هستی؟ ..... بعد یک جایی از ثانیه ها که هیچوقت نمی فهمم کجاست، میان خاطره هایت تنهای تنها گرم می شوم. دوستت دارم بابا بید بید می لرزم.... هر چند دقیقه یکبار برای تجدید قوا می روم می چسبم به شومینه کنار میزم، گرمای دلچسبش به صورتم می خورد و عضلاتم کمی راحت تر می شوند. اما دو قدم این طرف تر که بیایم باز هم انگار بی لباس وسط یخبندانم.
یکی از این بارها که دست ها را جلوی شومینه گرفته ام با خودم فکر می کنم " اگر آتش نبود؟؟؟؟"
بعد با صدای بلند جوری که همکارام بشنوند می پرسم: این انسان های اولیه تا قبل از اینکه آتیش رو کشف کنن زمستانها چیکار می کردن؟
اونها هم که انگار سردشان نیست و جوری که انگار به عمق فاجعه پی نبرده اند، راه های گرم شدن بدون آتش را بررسی می کنند. راههای خنده داری کشف می کنیم ما این روزها..................

هر دو خطی که می خوانم بیرون را نگاه می کنم. ولی هیچ فکر شیرینی به ذهنم نمی آید. از همانها که بخواهی بهشان فکر کنی و برای خودت داستان ببافی و لبخندی هم بیاید گوشه لبت. می دانم که اینجور نمی ماند. بزودی از گوشه ای سرباز می کند و می ریزد بیرون.
ساقی به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديدهايم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمداْ چه میبری خود آيد آن که ياد نياری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است زان رو سپردهاند به مستی زمام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز باز خواست نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشکی همی فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دريای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما 
من اگر نتوانم با کسی ارتباط برقرار کنم هيچ تلاشی هم برای تخريبش نمی کنم. آن آدم برای من از حلقه اطرافيانم حذف شده و برود به سلامت. پس توقع هم ندارم کسی خارج از اين حلقه بخواهد مرا درگير مسائلی خواسته يا ناخواسته بکند. می دانم گنگ نوشتم ولی نمی خواهم صحبتش را باز کنم و از طرفی هم اين مسئله حسابی ذهنم را مشغول کرده است. آنقدر که ذوق و شوق نوشتن و خواندنم را هم برده زير سوال! دلم فضایی می خواهد که مثبت باشد و آدمهايش به چشم هم نگاه کنند (نه از بالای کوه به دره!) و اگر قرار باشد هر دور هم جمع شدنی آخرش حال آدم را بگيرد و اعصابش را به هم بريزد که فايده ندارد.
می دانم گروهی از اطرافيان از من دلخورند، برای کاری که بايد می کردم و نکردم، برای وقتی که بايد می گذاشتم و نگذاشتم برای خيلی چيزها........... سعی ام را می کنم که از اين دوره هم بگذرم. لعنت به من که اگر اين بار هم ياد نگيرم. گاهی بايد طوری قدم برداشت و از کنار چيزها گذشت که گندشان آدم را نگيرد.
می تواند روز جديدی باشد. فردا يک روز نمادين است که يادت می آورد چند سال تمام است که روی اين کره خاکی زندگی کرده ای. بيا تولدت را جشن بگيريم...........










| othershome.blogfa.com |

